حكيم ابوالقاسم فردوسى
846
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز رفتن چو گشتند يك سر ستوه * يكى ژرف دريا بد آن روى كوه پديد آمد و شاد شد زان سپاه * كه دريا و هامون بديدند راه سوى ژرف دريا همى راندند * جهان آفرين را همى خواندند دد و دام بد هر سوى بىشمار * سپه را نبد خوردنى جز شكار پديد آمد از دور مردى سترگ * پر از موى با گوشهاى بزرگ تنش زير موى اندرون همچون نيل * دو گوشش بكردار دو گوش پيل چو ديدند گردنكشان زان نشان * ببردند پيش سكندر كشان سكندر نگه كرد زو خيره ماند * بروبر همى نام يزدان بخواند چه مردى به دو گفت نام تو چيست * ز دريا چه يا بى و كام تو چيست به دو گفت شاها مرا باب و مام * همان گوش بستر نهادند نام بپرسيد كان چيست بميان آب * كز ان سوى مىبرزند آفتاب از ان پس چنين گفت كاى شهريار * هميشه بدى در جهان نامدار يكى شارستانست اين چون بهشت * كه گويى نه از خاك دارد سرشت نبينى به دو اندر ايوان و خان * مگر پوشش از ماهى و استخوان بر ايوانها چهر افراسياب * نگاريده روشن تر از آفتاب همان چهر كىخسرو جنگ جوى * بزرگى و مردى و فرهنگ اوى بران استخوان بر نگاريده پاك * نبينى به شهر اندرون گرد و خاك ز ماهى بود مردمان را خروش * ندارند چيزى جزين پرورش چو فرمان دهد نامبردار شاه * روم من بران شارستان بىسپاه سكندر بدان گوش ور گفت رو * بياور كسى تا چه بينيم نو بشد گوش بستر هم اندر زمان * ازان شارستان برد مردم دمان گذشتند بر آب هفتاد مرد * خرد يافته مردم سالخورد همه جامههاشان ز خزّ و حرير * ازو چند برنا بُد و چند پير ازو هرك پيرى بُد و نام داشت * پر از در زرين يكى جام داشت كسى كو جوان بود تاجى بدست * بر قيصر آمد سر افگنده پست برفتند و بردند پيشش نماز * بگفتند با او زمانى دراز ببود آن شب و گاه بانگ خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس و زان جايگه سوى بابل كشيد * زمين گشت از لشكرش ناپديد [ نامهء اسكندر نزد ارسطاطاليس و پاسخ يافتن ] بدانست كش مرگ نزديك شد * بروبر همى روز تاريك شد بران بودش انديشه كاندر جهان * نماند كسى از نژاد مهان كه لشكر كشد جنگ را سوى روم * نهد پى بران خاك آباد بوم چو مغز اندرين كار خود كامه كرد * هم انگه سطاليس را نامه كرد هر انكس كجا بد ز تخم كيان * بفرمودشان تا ببندد ميان همه روى را سوى درگه كنند * ز بدها گمانيش كوته كنند چو اين نامه بردند نزد حكيم * دل ارسطاليس شد به دو نيم هم اندر زمان پاسخ نامه كرد * ز مژگان تو گفتى سر خامه كرد